روباهي به نام پكس
كتاب « روباهي به نام پكس » داستان پسري است به نام پيتر كه بچهروباه يتيمي را نجات ميدهد و از او چون يك حيوان خانگي نگهداري ميكند. پيتر كه مادرش را از دست داده است به بچهروباه دل ميبندد. با گذشت زمان، دوستي پيتر و بچهروباه عميق ميشود تا اين كه پدر پيتر مجبور است راهي جنگ شود و چون پيتر بايد پيش پدربزرگش برود او را وادار ميكند كه پَكس را در بيابان رها كند.
خانهي پدربزرگ از محل زندگي پيتر و از جايي كه پَكس را رها كرده خيلي دور است. پيتر با گذشت يك شب و در پي گفتوگويي با پدربزرگ، تصميم به رفتن ميگيرد. پيتر براي يافتن پَكس، خانهي پدربزرگش را ترك ميكند و با دلي غمگين ولي اميدوار، راهي سفري طولاني ميشود.
سرانجام و پس از ماجراهايي بسيار، پيتر، زخمي و خسته، پَكس را پيدا ميكند. از طرفي پَكس همچنان در انتظار آمدن دوستش است ولي در اين دورهي انتظار ماجراهايي بر او ميرود كه پَكس به زندگي در حيات وحش خو ميگيرد.
در فصلهايي از كتاب، داستان از منظر روباه روايت ميشود و خواننده در روند خوگرفتنِ بچهروباه به زندگي در حيات وحش قرار ميگيرد. پَكس كه در كودكي مادرش را از دست داده و مانند يك حيوان اهلي بزرگ شده است، زندگي در محيط جديد برايش دشوار است. جدايي از پيتر، به پَكس فرصتي ميدهد كه به محيط جديد و دوستان تازهاش عادت كند. در طول داستان براي پيتر نيز اتفاقهاي ميافتد و با شخصيتهايي روبهرو ميشود كه همهي آنچه پشت سر ميگذارد نهايتا به دركي عميق از زندگي و بلوغ فكري او منجر ميشود.
كتاب « روباهي به نام پكس » داستاني غمانگيز و به شدت تاثيرگذار است. داستان با صحنهي تلخ جدايي پيتر و پَكس شروع ميشود.
كتاب « روباهي به نام پكس » داستاني است دربارهي مفاهيم عميقي مثل دوستي انسان و حيوان، پيوند انسان با طبيعت، جنگ و مشكلات ناشي از آن و نهايتا حق آزادي براي همهي موجودات. داستاني كه از عشق عميق و صادقانهي نوجوانِ قهرمان داستان ميگويد، از وفاداري، غم و اندوه انساني.
دربارهي نويسندهي كتاب « روباهي به نام پكس »:
سارا پِني پِكر (زادهي نهم دسامبر ۱۹۵۱ در ماساچوست)، نويسندهي آمريكايي ادبيات كودكان است. او تاكنون بيش از نوزده كتاب كودك نوشته است. خانم پني پكر يك فعال اجتماعي است و براي كمك به خواندن و نوشتن و گفتوگو دربارهي سوادآموزي هميشه در سفر است. او جايزههاي زيادي را براي كتابهايش دريافت كرده است. مجموعه كلمنتين از ديگر آثار اوست كه با ترجمه نسرين وكيلي منتشر شده است.
- هيچ چيز نميتواند پيتر و پكس را از هم جدا كند. هيچ چيز، حتي جنگ.
- پيتر فهميد كه پَكس بايد از پيش آنها برود. آن دو روباه، ديگر خانوادهي پَكس بودند. پيتر راه درازي آمده بود ... خيلي زياد. زانو زد، دست خود را روي كمر پَكس گذاشت. پَكس بيقرار بود. پيتر به اطراف نگاه كرد. جنگل حالا ديگر خطرناك به نظر ميرسيد. پر از شغال و خرس، و بهزودي آدمها هم سر ميرسيدند و جنگ را با خودشان ميآوردند... . پيتر به روباهش نگاهي انداخت؛ پَكس ميخواست پيش خانوادهي جديدش برود. پيتر گفت: «برو. مشكلي نيست.» اما پيتر دروغ ميگفت... برايش خيلي دردناك بود و نفسش داشت بند ميآمد. انگار كه قلبش داشت از جا كنده ميشد. دستش را از روي كمر پَكس برداشت. ميدانست كه اگر پَكس بفهمد رفتنش براي او چقدر ناراحتكننده است، از آنجا نميرود. پيتر دوباره گفت: «برو!»
- حسين فداييحسين, فرزانه آقاپور
- بهرنگ خسروي
- Jon Klassen
- جان كلاسن
- سارا پني پكر
- جان كلاسن
- بهرنگ خسروي
- حسين فداييحسين
- فرزانه آقاپور

روش نوشتاري ساده به خط فارسي بر پايه ي چيدمان بلوكي
جشنواره بالا درختي اوا
اوا شبح مي بيند
عروسي در سرزمين درختي
شب بخير خرگوش كوچولو