ويني خرسه
داستان كتاب « وينيخرسه » در سال ۱۹۱۴ رخ ميدهد. هري كول دامپزشكي است كه در كانادا زندگي ميكند. با آغاز جنگ جهاني اول هري كول راهي جبهههاي جنگ ميشود تا از اسبهاي جنگي مراقبت كند. هري در راه به دوري از خانه فكر ميكند و اينكه چگونه ميتواند در اين سفرِ طولاني، دلتنگيها و دوري از خانه و سرزمين خود را تاب بياورد.
در ايستگاه قطار بچهخرسي را ميبيند، پول زيادي براي خريدن آن ميپردازد و بچهخرس را همراه خود به قطار ميبرد. هري كول نام خرس را ويني ميگذارد و تصميم ميگيرد او را با خود به جنگ ببرد تا دوري از خانه را كمتر حس كند. به اين ترتيب ويني ديگر عضوي از ارتش ميشود و همهي افسران و سربازان به او علاقمند ميشوند. او در كنار كول از اسبهاي جنگي مراقبت ميكند. وقتي ارتش با كشتي عازم كشور انگلستان ميشود ويني همچنان با ارتش همراه است. تا اين كه هري بايد به فرانسه برود. ويني خرس بزرگي شده است و آنجا ديگر جاي امني براي ويني نيست. سرانجام هري كول ويني را به يك باغ وحش در لندن ميسپارد، جايي كه ويني دوست جديدي پيدا ميكند: دوستي به نام كريستوفر رابين. جنگ كه تمام شد هري به شهر خود بازميگردد و دوباره پزشك حيوانات ميشود. او هر از گاهي براي ديدن ويني به باغ وحش ميرود و از اين كه ميبيند كاركنان باغ وحش از ويني مراقبت ميكنند خيلي خوشحال است.
كتاب « وينيخرسه » برگرفته از ماجرايي واقعي است كه در جنگ جهاني اول روي داده است.
بخش پاياني كتاب « وينيخرسه » به آلبوم عكسهاي واقعي هري و ويني اختصاص يافته است. كتاب « ويني خرسه » در سال ۲۰۱۶ موفق به دريافت سه جايزهي جهاني شد:
- مدال كالدكات
- جايزهي جهاني انجمن سوادآموزي كودكان و نوجوانان
- جايزهي يادبود شارلوت زولوتو
دربارهي نويسنده و تصويرگر كتاب «وينيخرسه»
ليندزي مَتيك خبرنگار و فعال اجتماعي، اهل كشور كاناداست. او نوهي بزرگ هري كول بورن ـ دامپزشك كتاب ويني خرسه ـ است كه با نوشتن كتاب « ويني خرسه »، داستان خانوادگي خود را با ديگران به اشتراك ميگذارد و هري و ويني را به همهي كودكان معرفي ميكند.
سوفي بلكال، نويسنده و تصويرگر استراليايي است كه در حال حاضر در محلهي بروكلين نيويورك زندگي ميكند. او بيش از بيست كتاب را براي كودكان تصويرگري كرده و جوايز زيادي را به دست آورده است. « بچهها از كجا مي آيند؟ »، « آب نبات چوبي قرمز »، « كلاغ هاي بالاي درخت صنوبر » و مجموعه « آي وي + بين » از آثاري است كه او تصويرگري كرده است.
- كول توي ايستگاه قطار بود كه چشمش به يك خرس افتاد. او خرس را از شكارچي خريد و با خودش سوار قطار كرد. چيزي نگذشت كه خرس هم عضوي از ارتش شد.
- گاهي اوقات بهترين داستانها واقعي هستند.
- بعضي وقتها بايد بگذاريم يك داستان تمام شود تا داستان بعدي شروع شود.
- كبري محمودي
- نيلوفر امنزاده
- سوفي بلكال
- ليندزي مَتيك
- سوفي بلكال
- نيلوفر امنزاده
- كبري محمودي

روش نوشتاري ساده به خط فارسي بر پايه ي چيدمان بلوكي
جشنواره بالا درختي اوا
اوا شبح مي بيند
عروسي در سرزمين درختي
شب بخير خرگوش كوچولو